2009/10/31 با مریم زهدی
من آدم فراموش کردن دردها و به خاطر سپردن غمهام. به خاطر سپردن غمها با تمام ابهت و شکوهشان و از یاد بردن دردها با تمام تیزی و ناسازگاریهایشان و کینهها با تمام تلخیها و نارفیقیهایشان. آدم است عوض میشود خب.
دلتنگیهای من رنگ و عطر و طعم دارند؛ یعنی لازم نیست به چیز تاثیرگذار دیگری کنارشان بنشیند که شدت تاثیرگذاریشان را مدیون آن باشند.
دردهای من هرکدام رنگی دارند و همین است که با دیدن هر رنگی، هرجایی، دردی در تنم میدود و این دردها متمایزند از هم؛ از حیث جنس و میزان و تاریخ تولید و انقضاء.
میگویند مارسل پروست نویسنده فرانسوی، اولبار به موضوع بُعد خاطرهها از منظر روانشناسی پرداخته است. میگویند اینکه هر خاطرهای با طعمی یا بویی در ذهن تازه میشود را این آقا اول نوشته است. سخت میشود باور کرد تا قبل از «در جستجوی زمان از دست رفته» حواس کسی نبوده باشد به مزه غمها و خاطرهها و این خودش میشود یک غصه تازه، که تا پیش از «طرف خانه سوان و گرمانت» مثلا، غم و غصههای مردم نه بو داشته نه مزه.
در هر حال، اینکه من اگر هزاران هزار بار هم در زندگیام رنگ سفید و آبی ببینم و یا یک میلیون بار بوی مواد ضدعفونیکننده را حس کنم، بلافاصله به حال مرگ میافتم و دهانم مزه خداحافظی میگیرد را به هیچ عنوان به شاهکار ادبی آقای پروست نسبت نمیدهم.
فکر میکنم برای به تصویر کشیدن دردها و تلخیها لازم نیست همیشه از زجری که میکشیم بگوییم. اینکه بگوییم درد استخوان چه میکند با آدم، یا وقتی بندبند تن آدم دارد از هم باز میشود چهجوری است را اقلا یک میلیون آدم توضیح دادهاند. میشود به جای اینها گفت: تمام هفته گذشته را روی تخت اتاق 235 زل زدم به کپی اثر «چهار رقاص» ادگار دگا!
آدم است عوض میشود خب.
القصه؛ این همه اندوه را مگر میشود فراموش کرد؛ آبانماه، بهزیستی، موهای سفید، روشناییهای شهری که دوست دارم، باران، ایستگاه اتوبوس، سوز زمستان و بدرقه تابستان، افعال ماضی، سیگار، عکس، دستها، بچهها، زن، وبلاگ، دعوا، سایهها، دلنازکها؛ هم خودشان، هم دلهاشان، روزنوشتها، فایلهای وُرد، اینکه همهمان گناه داریم و قصههایی که به آخر نمیرسند.
تازه اینها خوراک یک ساعت دلی است که پُر است از گریههایی که شعر نمیشوند. تازه همه ما که شاعر نیستیم …
اصلا بیایید به جای درد بگوییم رنگ، به جای دلتنگی بگوییم خالی عطر تو در فضا، به جای دوری بگوییم هواپیما و اصلا هم به فکر دلداری دادن همدیگر نباشیم.
- این مطلب در روز پنجشنبه در روزنامهی «جهان اقتصاد» منتشر شده است. فایل PDF آن را از اینجا دریافت کنید.
ارسال شده در از روزها | بیان دیدگاه »
2009/08/11 با مریم زهدی
خبر خیلی مهمی در خبرگزاری مهر دیدم با این عنوان «نویسندگان کودک بریتانیا: حق فرهنگی کودکان را محترم بشمارید». متن آن از بیانیهی گروهی از نویسندگان سرشناس کودک و نوجوان در بریتانیا خطاب به دولت این کشور خبر میدهد و جزییات دیگر البته.
پیگیر شدم، چون خبر مهم بود و جذاب. معلومم شد خبر از سایت دیگری به نام «کتابک» نقل شده. رفتم کتابک. اینجا هم جزییات کافی نبود. رفتم سراغ متن اصلی در تلگراف. هیچ کدام از این دو سایت به لینک دقیق مطلب اشاره نکرده اند و تنها سایت کتابک بسنده کرده به اینکه خبر از تلگراف نقل شده.
به سایتهای تکتک نویسندههایی که اسامیشان در متن آمده بود، رفتم. اما هیچ اشارهای به این موضوع پیدا نکردم.
دست آخر، خبر مورد نظر را در تلگراف یافتم و با کمال تعجب معلومم شد خبری که این دو سایت به عنوان «اتفاقی تازه» مطرح کردهاند مربوط میشود به «یکسال و یکماه پیش»!
باور نکردم گفتم شاید اشتباه میکنم (شاید هم اشتباه از من است). دوباره جستوجو کردم با کلیدواژههای مختلف؛ اما اشتباه نکرده بودم. خبر مال یکسال و یکماه پیش است و خبرگزاری مهر در تاریخ «هجدهم مردادماه هشتاد و هشت» به نقل از سایت کتابک خبر را نقل کرده است، و خود سایت کتابک هم تاریخ «هفده مردادماه هشتاد و هشت» را دارد.

اینکه ما به ادبیات کودک و نوجوان اهمیت میدهیم خیلی خوب است. اینکه تلاش میکنیم در این عرصهی خاص پیشرفت کنیم، خیلی هم عالی است. حتی این را که بعضی خبرنگارهای تازهکار، این عرصهی مظلوم را برای طرح ادعاها و «منم» کردنهاشان انتخاب کردهاند، میشود به دیدهی اغماض نگاه کرد. اما اینکه خبرگزاری صاحبنامی که بسیاری از جراید مکتوب ایران را تغذیه میکند با بیتوجهی چنین اشتباه بزرگی مرتکب شود، به این سادگی قابل چشمپوشی نیست.
روزنامهنگاران عزیز مستحضرند که یکی از عناصر اولیه خبر «زمان» رویداد آن است. این را که گاهی از زور بیخبری دست به دامان موتورهای جستوجوگر بشویم تا بلکه خبر دندانگیری به دست بیاید، همهی ما کمابیش تجربه کردهایم. اما شما را به خدا در هر زمینهای که کار میکنید از اتفاقات بزرگی که در حوزهی کاریتان میافتد باخبر باشید که بهاشتباه خبر «یک سال و یکماه پیش» را به جای خبر روز به مخاطبانتان غالب نکنید.
مایهی دستیابی به جزییات جذاب هر خبر یا گزارشی به ویژه آنکه از زبان خارجی ترجمه میشود، اتصال به منبع آن است. توجه به تاریخ خبر هم به دانستن زبان خارجی نیاز ندارد. همهی ما در مدرسه یاد گرفتهایم اعداد انگلیسی را بخوانیم. خبرنگاری که خبر اشتباه را دوباره نقل میکند همانقدر مقصر است که خبرنویس اول.
اگر آنقدر بهروز نیستیم که بدانیم در حوزهی کاریمان چه خبر است، باید به جای تکرار بیاساس و از سر باز کنی اخبار، دو خط دربارهشان تحقیق کنیم.
شما را به خدا روزنامهنگاری عقبماندهی کشورمان را که به لطف بزرگان سالهاست سیر قهقرایی دارد، به دست خودمان منهدم نکنیم.
ارسال شده در از روزها, از زبان ِ دیگر | 8 Comments »
2009/08/08 با مریم زهدی
با معیارهای تازه نمیدانم «ما» خبرنگار ایم یا «شما».
از بعد از دیدن آن برنامهی تلخ، از بعد از دیدن وقاحت و صمیمت چندشآوری که به زور به خوردمان دادند، تعریف خیلیها از خبرنگار و خبرنگاری عوض شد.
من اما دلم میخواهد اینجا، در چهاردیواری اختیاری خودم، اول به خانوادههای خبرنگاران پرواز «130C» تبریک بگویم، دوم هم به همهی کسانی که با تعریف روزگاران کمی قبلتر و با معبارهای «ما» خبرنگار اند. همانها که همیشهی خدا غم نان داشتهاند، همانها که خبرنگاری به تعریف ما، مدیون شرافت و سربلندی آنهاست. سادهتر بگویم: همانها که با وجود سختیهای زندگی روی خودشان و حرفهشان قیمت نگذاشتند و حراجش نکردند؛ به آنها مبارک!
ارسال شده در از روزها | 2 Comments »
2009/08/06 با مریم زهدی

حسین پناهی
کهکشان کو زمینم
زمین کو وطنم
وطن کو خانهام
خانه کو مادرم
مادر کو کبوترانهام
معنای اینهمه سکوت چیست
من گم شدهام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان
کاش هرگز آن روز از درخت انجبر پایین نیامده بودم
کاش!
پنجمین سالمرگ حسین پناهی است.
و من که حسین پناهی برایم خطی بود از خطوط پررنگ خاطرههام، هنوز دلتنگش میشوم.
هنوز هم هربار به احترام «همهچی از یاد آدم میره الا یادش که همیشه یادشه» تمامقد میایستم و برای مرد اینهمه حرف در سکوتهای بسیار گریه میکنم.
دلم میخواست بدانم اگر زنده بود در این روزگار، چه شعری میسرود…
به سلامتی یحیا و گلی اش، نازی، اعظم، مرغابیهاش و چیزی شبیه رندگیاش.
… و به زودی همه در زیر خاک خواهیم خفت، خاکی که به هم مجال ندادیم تا دمی بر آن بیاساییم
از «چیزی شبیه زندگی»
ارسال شده در از روزها | 2 Comments »
2009/08/04 با مریم زهدی
شکنجه از پایین دموکراسی از بالا
و نقابی که گریهها را میپوشاند
کسی لکنت گرفته اینجا
و یادش نمیآید به چه زبانی حرف میزده
کسی با چشمانش پیش میکشد، با کلامش پس میزند
و نگاهش را با دستانش میپوشاند
کسی اینجا کش میآید و حرفهای دلش را میخورد
مترجم قابلی اگر سراغ دارید که این لکنت لعنتی را
این تشنج شوم را
این نگاه تلخ را
این قامت خمیده و
این عشق سرگردان را بین ما تقسیم کند
استخدام میشود
کسی اینجا دیالوگ عاشقانه میگوید
و لیچار بار مردم میکند
این آدمها ساخت ایران اند
همیشه پشت درهای بسته شعار میدهند
زندانی میشوند
لاغر میشوند
و میمیرند
این آدمها ساخت ایران اند
درها را میشود شکست
آتش را میشود خاموش
میشود حتی با سر بروی وسط دیوار
اما واقعیتهای دست چندم گفتن ندارد
اگر اینجا آمریکا باشد
و سهم ما از سلولهای مزمن، نگاههای شکسته
حتی اگر در اوین جامعه مدنی تقسیم کنند
ما مجبوریم به تماشای جنازهها عادت کنیم
ما به کودکی باز میگردیم
و خواب انقلاب میبینیم
آدمهای گرسنه، گرسنهتر میشوند و باتوم میخورند
اسلحهها
به دنبال رانندگان اتویوسهای شرکت واحد کوچهها را تفتیش میکنند
ما یاد میگیریم فرار نکنیم
بمانیم و با میلههای آهنی کنار بیاییم
دنیا به ما نگاه میکند
بچهها در نقشهها دنبال نام ما میگردند
روزنامهها رنگیتر میشوند از خون ما
عکسهایمان روی بیلبوردهای شانزهلیزه، آکسفورد و نایتزبریج قد میکشند
اما هنوز نگاه …
اینها زندگی خودشان را میکنند
این ماییم که میمیریم
و بچههایمان توی خیابان ولیعصر قدم میزنند، به انقلاب لیچار میگویند
ما میمیریم
و دختران زیبارویمان
اولین ماشین مدل بالای بزرگراه مدرس را سوار میشوند
و میروند
ما میمیریم
و روی جنازههایمان را هم کسی کنار نمیزند که ببیند ما به کجا نگاه میکردیم
میمیریم
و هیچکس به هیچ روزنامهای پیام تسلیت نمیفرستد
میمیریم
و باقیماندهی جنارههایمان را
در نقشهی خیابانهای مرکزی بین آزادیخواهان تقسیم میکنند
ما میمیریم
و هیچ چیز به دردبخوری از ما نمیماند
ارسال شده در روزگار ِ شعر | 1 نظر »
2009/07/21 با مریم زهدی
اگر من زن این پنجرههام، اینهمه پرده برای چیست؟
ارسال شده در روزگار ِ شعر | 1 نظر »
2009/07/19 با مریم زهدی
در 10 – 12 سالگی قطعهای را با پیانو مینواختم که خیلی طول کشید تا یاد گرفتم بیغلط اجراش کنم. اسمش «اور گرین» بود؛ همیشهسبز …
ارسال شده در از روزها | بیان دیدگاه »
2009/07/17 با مریم زهدی
خط به خط خاطرههام کمکم از دفتر زندگیام پاک میشوند و انگار نه انگار…
موزیسینهایی که مهمترین یا تاثیرگذارترین خطوط موسیقایی زندگیام را خلق کرده بودند، مثل «عبدی یمینی» آهنگساز ترانههای «به بچههامون چی بگیم» و «بچههای ایران» داریوش که در سقوط مرگبار توپولفی که به ایروان میرفت از دستش دادیم.
نویسندههایی که مهمترین یا موثرترین کتابها و قصههای زندگیام را نوشتند، کسانی مثل «مهدی آذریزدی» و «اسماعیل فصیح» که بخشی بزرگی از لذت کتابخوانی روزگار کودکی و نوجوانیام را مدیونشان هستم، یا «رضا سیدحسینی» و ترجمههای بهیاد ماندنیاش.
و بازیگرانی که تکاندهندهترین نقشها را در زندگیام بازی کردهاند، مثل «خسرو شکیبایی» ِ هامون و خانه سبز و… جالب اینکه خسرو شکیبایی به تنهایی به تعداد نقشهایی که بازی کرد، داغ بر دلم گذاشت؛ یعنی خیلی بیش از یک خسرو.
و عجیب اینکه درست مثل فیلم «Crash» همه این خطوطی که گفتم اینروزها به نوعی در نقطهای مشترک بهطرز اسرارآمیزی به هم رسیدهاند و من به یکباره داغدار همهشان شدهام. این است که مدتی است حتی در جواب احوالپرسیهای از سر وظیفه دیگر نمیشود حتی گفت “ای میگذره!” چون اینجوری دیگر واقعا نمیگذره! نه راه پس داریم نه راه پیش.
به همهی اینها علاوه کنید، گرفتاری دوستان و عزیزان و آشنایان و خوبانی که درست در همین نقطهی مشترک، شدهاند سوژهی ثابت دعاها و اشکها و التماسهام به درگاه خدا.
- وصفالحال، نصفالحال / «حال همهی ما خوب است، اما تو باور نکن» با صدای مرحوم خسرو شکیبایی
عنوان این نوشته را وام گرفتهام از کتاب روبر مرل به ترجمهی احمد شاملو؛ که خودش خطی بود از خطوطی که گفتم.
ارسال شده در از روزها | بیان دیدگاه »
2009/07/16 با مریم زهدی
جواب نمیرساند
نامهرسان را گردن بريدهاند
گَلوش غمباد گرفت
از بس جواب نبُرد/ نياوُرد
… مُرد
بالاخره شُُره میکند
عين آژير قرمزی که از زيرزمين میريخت بر سرمان
…
از پناهگاه خارج شويد!
ارسال شده در روزگار ِ شعر | 1 نظر »